تبليغاتX
شبگرد کوچه باغ ترانه
پنجشنبه 7 آبان1388
باران که میبارد

تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است

که میگویم

من تنها نیستم

تنها،منتظرم تنها

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:44  توسط مریم  | 

شنبه 14 شهریور1388

                                  

مدت هاست نه شعری،نه حرفی نه نگاهی تا از آن پیامی مخابره و دریافت شود

به طولانی یا کوتاه ترین موج هم اگر باشد مرا غرق خواهد کرد.

حالا بیداد چه کنم چه کنم نیست

نسیمی که یاری دهدو روزنامه ها خبری را چاپ کنندکه در همه این حرفها خیال رفته تا زمانی مرا شعر شود – وبا اجازه- بنشیند روی لب های شما

 

امیر عباس مهندس

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:34  توسط مریم  | 

پنجشنبه 8 مرداد1388

عکس من است- این عکس -عکاس کم هنر نیست

حتی من ِ من از من اینگونه با خبر نیست

عکاس در یقین اش یک چهره آفریده است

شکل منی که در من دیگر از او اثر نیست

حسی سمج به تکرار می گوید: این خود تو ست

لب میگزم: نه، وهم است، وهم است و بیشتر نیست

باورکنید از من شاعر تر است این عکس

اوهام پیر سالی در دفترش اگر نیست

من چشم و گوش خود را از یاد برده ام- او

عکس من است آری: عکسی که کورو کر نیست

روشن ترین دلیلم در قاب بودن اوست

من دربدر ترینم ،این عکس دربدر نیست

درگیر خویش کرده است ذهن مشوشم را

این عکس-شرحش اما آسان و مختصر نیست

 

 

{محمد علی بهمنی}

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:4  توسط مریم  | 

شنبه 9 خرداد1388

آهسته از پله ها بالا رفت...

بالای پله ها چیزی از دستش افتاد.روی فرش کلفت صدای زیادی بلند نشد.ورا متوجه نشد که هفت تیر از دستش افتاده است.فقط میدانست که مجسمهء کوچک بچه زنگی را در دست دارد.

خانه چقدر ساکت بود!وبا این همه مثل خانه های خالی به نظر نمیرسید...هوگو بالای پله ها منتظرش است..."یک بچه زنگی تنها ماند."مصرع بعدی بالاخره چه بود؟چیزی درباره ء عروسی یا چیز دیگری بود؟دیگر به در اتاقش رسیده بود.هوگو در داخل اتاق منتظرش است.ورا اطمینان داشت.در را باز کرد...

نفسش گرفت.

آن چیست که از گیره ء سقف آویزان است؟طنابی با حلقهء آماده؟ویک صندلی که آدم رویش برود,یک صندلی که آدم بتواند با یک لگد آنرا بیندازد.

این چیزی ست که هوگو میخواهد...

واین البته آخرین مصراع آن شعر است."رفت و خودش را دار زدوسپس بچه زنگی باقی نماند..."

 

ده بچه زنگی نوشته ء آگاتا کریستی

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:0  توسط مریم  | 

دوشنبه 21 اردیبهشت1388

 

شب تا صب بیدارم از عشقت میبارم بی خبر از  حال م موندی مهربون  یارم

دیگ ه بد جور دلگیرم دیگه از جونم سیرم تو سکوتم توی بغضم بی تو دارم میمیرم

اره میدونم و میدونی بد جور دیوونه م به امیدی به نویدی دارم  از تو میخونم دیگ ه بسه دل خسه داره از غم میپوسه جای خورشید توی چشم ام دیگه سوسوی فانوس ه

تو که نیستی  آواره م از دنیا بیزارم

تو که نیستی بی ماهم تک و تنها  توی راهم

تو که نیستی تاریکم به نبودن نزدیکم

تو که نیستی بی برگم بی روحم یک سنگم

تو که نیستی نه هوا هس نه نفس هس نه ترانه

تو که نیستی واس ه بودن نمی مونه ی بهانه

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:12  توسط مریم  |